محمود كتبى
131
تاريخ آل مظفر ( فارسي )
و اصفهان كه مانده بودند با او ملحق شدند . عزيمت عراق كرد . چون به نزديك اصفهان رسيد ، سلطان زين العابدين را مجال مقاومت نبود ، متوجه خراسان شد . با معدودى چند بهطرف رى به در رفت . شاه منصور را مملكت عراق مسلم شد و در آنجا استقرار يافت . چون سلطان زين العابدين به رى رسيد ، موسى جوكار ، آن ناانصاف كه والى رى بود ، غدر كرد و سلطان زين العابدين را بگرفت و بند كرد و به شاه منصور فرستاد . شاه منصور همان روز آن سلطان سيدزاده 190 را ميل كشيد 191 و در اين واقعهء هائل خون از چشم اهل آن ممالك روان گردانيد . لاجرم ديدهء دولت او كور شد تا با صاحبقران ايران و توران نردنبرد باخت و در ششدر بلا افتاد . چو بد كردى مباش ايمن ز آفات * كه واجب شد طبيعت را مكافات بعد از آن عزيمت يزد كرد و آن ولايت را خراب گردانيد . عاقبت جمعى از خويشان بيامدند و صلحى در ميان انداختند ، مقرر بر آنكه شاه يحيى سلطان جهانگير را بفرستد كه ملازم باشد تا مرا از شما امنى حاصل شود و الاعن قريب معاودت خواهد بود . بعد از آنجا عازم كرمان شد . چون به سرحد رسيد ، ايلچى روانه كرد . مضمون بحث آنكه مرا نظر بدين خرابهء كرمان نيست . مصلحت آن است كه تو عم بزرگى و شاه يحيى برادر « 128 » . اين دوستى با امير بزرگ از ميان برداريد و هر يكى پسر را با مردى چند همراه كنيد تا من به خراسان روم و كنار آب را نگاه دارم و اگر اين نمىكنيد جنگ را آماده باشيد . سلطان احمد چون اين حكايت بشنيد دانست كه اين سخن از عقل هزار فرسنگ دورست . در جواب او اين بيت گفت : ستيزه به جائى رساند سخن * كه ويران كند خاندان كهن از اين حكايت و نخوت و جبروت كه تو نهادهاى بوى آن مىآيد كه ديار از اين خاندان نگذارند . چه زمان تا زمان است كه لشكر حضرت جهانگشاى برسد . چو قطره بر ژرف دريا برى * به ديوانگى ماند اين داورى چون ايلچى بازگشت ، شاه منصور دانست كه به جايى نخواهد رسيد . تمام سرحد ولايت را خراب كرد و معاودت به شيراز نمود . بعد از فصلى ، اسباب محاصره ترتيب كرده متوجه يزد شد . شاه يحيى در شهر متحصن شد . لشكر پيرامون يزد
--> ( 128 ) . جامع : « برادر بزرگ »